السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

225

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

و عَيْنٍ حَمِئَةٍ يعنى چشمه‌اى داراى گل سياه رنگ و بدبو و يا چشمه‌اى از آب جوشان . از كعب نقل شده كه مىگويد : در تورات چنين ديدم كه مىگويد : گويا خورشيد در آب و گل فرو مىرود . ( علل الشرائع و امالى ) با استناد به وهب آورده‌اند : در بعضى از كتب آسمانى چنين يافتم كه ذى القرنين وقتى از ساختن سدّ فارغ شد راه خود را در پيش گرفت و ادامه داد تا اينكه او و لشكريانش به پير مردى رسيدند كه در حال نماز بود ، در كنار او ايستادند تا نماز او تمام شد ، آن وقت ذو القرنين به او گفت : چگونه است كه تو در حال نماز متوجّه حضور من و سپاهيانم نشدى ؟ پير مرد گفت : من مشغول مناجات با خدايى هستم كه لشكريانش بيش از تو و سلطنتش نافذتر از تو و قدرتش بيشتر از توست و اگر روى خود را متوجّه تو مىكردم به درخواست خود از درگاه او نايل نمىشدم ، ذو القرنين گفت : آيا تو به همراه من روانه مىگردى و ملازم من مىشوى تا من از تو در بعضى امور خود كمك بگيرم ؟ گفت : آرى اگر چهار امر را براى من تضمين كنى همراه تو خواهم شد : نعماتى كه زايل نشوند و تندرستيى كه بيمارى در آن نباشد و جوانيى كه پيرى بدنبال نداشته باشد و زندگيى كه مرگ در پى آن نباشد ، ذو القرنين گفت : اى پير ، كدام مخلوقى قدرت بر انجام چنين امورى را دارد ؟ پير مرد گفت : من اكنون ملازم و همراه كسى هستم كه قادر بر انجام آنهاست و مالك من و توست ! آنگاه از كنار مرد دانشمندى گذشت ، آن مرد به ذو القرنين گفت : مرا از دو چيز خبر بده كه از روزى كه خدا آنها را آفريده ايستاده‌اند و دو چيز كه از ازل متفاوت بوده‌اند و دو چيز كه همواره جارى هستند و از دو امرى كه با هم در تضادّ هستند . ذو القرنين گفت : دو امر جارى ماه و خورشيد هستند ، دو چيز مختلف روز و شب هستند و دو امر متضاد و دشمن يك ديگر مرگ و زندگى مىباشند . دانشمند گفت : اى ذو القرنين به راه خود برو كه براستى تو دانا هستى . آنگاه ذو القرنين به راه افتاد و از شهرهاى مختلف عبور كرد تا به پير مردى رسيد كه جمجمهء مرده‌ها را زير و رو مىكرد ، ذو القرنين و لشكريانش ايستادند و از وى پرسيد ، اى پير مرد چرا اين جمجمه‌ها را زير و رو مىكنى ؟ گفت : مىخواهم فقير و